تبليغاتX
روی دیگر سکه

گاهی تلخم

گاهی هشیار
ولی فکر کنم بیشتر وقتا خوابم ،فرقی نداره چه باچشمای بسته چه با چشمای باز
خسته ام از اینکه پیدا نیست،کسی که از جنس حرفای من باشه،کسی انقدری نزدیک باشه ،که بشه باهاش حرف زد و انقدری دور باشه که بشه تحملش کرد.
گاهی مستم
گاهی تاریک
گاهی خنده،گاهی شادی
اما انگاری همش یه خوابه ،خود هشیاریشم انگار بخشی از خواب
دلی که به درد میاد  اما دلیل دردو نمیدونه.تنی خستت روحی گمراه بی اینکه دلیلشو بدونه.
گاهی سختم
گاهی دلتنگ
گاهی چه ساده باورشون میشه که من خودم هستم


+ نوشته شده در 2009/7/23ساعت 20:15 توسط دانای کل |


ذهنی پر از سوالست

دردی که بی پاینست
و به راستی که خدا هم غریبست
سوال های من اینه
آیا قاصدک ها راستند؟
آیا  همانگونه که میگویند،هر آدمی تو آسمون ستاره ایی داره؟
آیا خدا اینجاست؟
آیا اینها همه اجبارستو راه گریزی نیست یا که همه نعمت هستو این فرصتی بیش نیست؟
آیا معجزه حقیقت دارد؟تو بگو سهم من از معجره چیست.
تو بگو یه خواب رویا اگه یکبار اگه چندبار،اگه بشه دیگه بخشی همیشگی از فکرو خیالت،میتونه بگیره رنگ حقیقت ؟
تو بگو تقدیر من رو ،تو بگو این جسم خسته با این روح اسیرم تا به کی باید بره ،نرسه؟
همه شب ها تاریک اما ،...تا خود صبح پی روشناییم من،ولی نمیدونم من خوابم میبره و نوری میادو میره یا اینکه من دوستدارم اینجوری فکر بکنم،که این منم که همیشه خوابم میبره.ای سوال بدجوری داره منو عذاب میده.

+ نوشته شده در 2009/7/23ساعت 20:14 توسط دانای کل |


گاه می اندیشم .بعد از این ،لحظه را چه خواهد شد؟

آیا خبری می آید؟
آیا معجزه ایی میشود؟
آیا خوابی،رویایی،خیالی رنگ حقیقت میگیرد؟
آیا قاصدک ها راستند؟
آیا کسی می آید؟
آیا این راه را پایانی هست؟
آیا خدا آنقدرها که میگویند نزدیک است؟
آیا این صدا راه به جایی میبرد؟
آیا دوباره معناها بر میگردد؟


+ نوشته شده در 2009/7/23ساعت 20:12 توسط دانای کل |

گاهی آدم ها خودشون نسبت به چیزای که براشون ارزش داره بی اهیمت جلوه میدن چه واسه خودشون چه واسه دیگران."نسبت به چیزایی که واسشون به هر دلیلی اهمیت داره اما  به خاطر چیزای دیگه باید به نظرشون نسبت بهشون بی اهمیت باشن.به نظرشون نباید اون موضوع براشون ارزش و اهمیت داشته باشه ،نباید روشون تاثیر بزاره نارحتشون کنه یا خوشحال یا... اما تاثیر میزاره."چند بار تا حالا از زبون آدما شنیدن که بگن"مهم نیست".تو موقعیت های حساس،وقتی از چیزی ناراحتن،وقتی یه جای کار درست از آب در نمیاد،وقتی  نگاهشون با چیزی که میگن فرق داره ،وقتی دل تنگن ،وقتی نا امیدن ...تنها میگیم "مهم نیست".گول زدن بقیه و از اون مهم تر گول زدن خودمون رو تا کجا میخوایم ادامه بدیم؟

ولش کن مهم نیست.


مهم نیست اگه دیگه

اونی که باید باشه نیست.

مهم نیست اگه ماها به دنبال چیزی هستیم که نیست.

مهم نیست که هر روز رو در رو بهم دروغ میگیم.

مهم نیست که هر ثانیه تو قلبت به خودتم دروغ میگی.

مهم نیست که در جواب پرسش ها  میگیم ،"خوبم ممنون".

مهم نیست اگه دیگه اونجوری که باید دنیا پیش نمیره

مهم نیست اگه دلتنگیو خسته

مهم نیست که بال های نداشتت شکسته

مهم نیست که هزار بار رویای پرواز میبینی اما دست از آسمان کوتاست

مهم نیست پرواز

مهم نیست آسمان

+ نوشته شده در 2009/7/12ساعت 21:29 توسط دانای کل |


گاهی تو زندگی آدما چیزای نا خواسته ایی به وجود میاد که اونا توانایی مقابله باهاشو ندارن.گاهی حتی نمیتونند اونارو قبول کنند چه برسه به اینکه بخوان در برابرش کاری بکنند.این خط ،این مسیر ادامه خواهد داشت.کاش میشد چیزیو تغییر داد.


پ.ن:شاید به این پست بعد تر چیزی اضافه کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2009/7/12ساعت 0:56 توسط دانای کل |

من بدهکارم به خودم برای تمام لحظاتی که زندگی کردن را به بعد سپردم.من بدهکارم به خودم برای همه ی لحظاتی که نقش بازی کردن را به خود بودن ترجیح دادم.من بدهکارم به خودم برای همه کارهایی که باید میکردم و نکردم .من بدهکارم به خودم،همین لحظه ،همین دم را که باید جور دیگر بود ولی من را نیست جنبشی و تلاشی.من بدهکارم به خودم به زندگیم به آرزوهام،به خواستنی های کوچکم به لحظه های پر تنش.من چه چیز هایی را که برای خود نخریدم ،زیرا که لحظاتم را ارزان فروختم.من چه بسیار رفتم تا دم یک چیز ،ولی درسی نگرفتم بار دگرم رفتم.من هم اکنون نیز به سمتش میروم بی اینکه جلوی خود را بگیرم.ای من ،ای علی ،پایان این شب باز هم سیاهیست؟راه رفته را نه صد بار بلکه هزار بار رفته ام،مقصدم را میدانم ،من ضعف را دیده ام من آن لحظه های کش دار را  که دستت به هیچ جا بند نیست،تنها دلست که میخواند خدا را اما آن لحظه خدایی نیست را هزاران بار تجربه کردم.من از این دنیا طبکارم ،خودم را.من فریاد میزنم که ای گیتی باز پس دهید من را.نه تنها که دیگر خدا نیست،نه تنها که دیگر دنیا ،دنیا نیست .دیگرم، لحظاتم دیگر خالی از خود من میشود ،که این را هیچ چاره نیست.

..................................................................................................

وسط یه دشت سر سبز بین گلهای رنگارنگ ،زیر آسمون نارنجی ،انگاری غروب میفهی؟من نشستم زیر لب شعری ،پر حس بودنم میفهمی؟ یه کسی در افق پیدا روی اسبی سفید یال،در هوا شناور گویا .میاید به سمت من ،میخواند من را ،همه تن میشوم شوق دیدار .این خوشبختی شیرین را، که در تصورم نمیگنجید چیزی بالا تر از آن ،اکنون میبینم خوار. من همه دشت میشوم ،من همه گل میشوم ،من در هستی غرق میشوم و آن سوار  می آید...

+ نوشته شده در 2009/6/6ساعت 17:46 توسط دانای کل |

ای کاش میشد با قلبی پر از ایمان زندگی کرد نه با ذهنی پر از سوال.

خدایا این چندمین ای کاش زندگیم هست.حسابش خیلی وقتست از دستم در رفته.یادت هست خدا؟یکی از تعلیمات دینی دوران مدرسه بود .همان درسی بود که میگفت پرونده آدم های بد  در دست چپشان است و آدم های خوب در دست راستشان.و فکر کنم نقاشی از بچه هایی نشان میداد که از مدرسه بیرون می آمدند و این موضوع را با پایان سال مقایسه کرده بود هنگامی که بچه ها کارنامه میگیرند  و بچه هایی که نمره اشان خوب شده  خوشحالند و آنهایی که در طول سال سعی و تلاش نکردن و از نمره هایشان راضی نیستند میگویند "ای کاش ...".یادت هست خدا چقدر آن موقع از این"ای کاش"بدم آمد.شاید به خاطر همان مثالی که برای مقایسش آورد از این "ای کاش"بدم آمد.یادت هست در همان حال و هوای کودکی با خودم عهد کردم هرگز هرگز نگویم "ای کاش".خدایا یادت هست هر وقت این کلمه میخواست نک زبانم بیاید چقدر به دنبال کلمه هم معنی  و مترادف گشتم.اما انگار ذهنم قفل میکرد و هیچ معادلی نمیتوانستم پیدا کنم.خدایا هنوزنم که دایره واژگانم بسیار وسیع تر از قبل شده ذهنم قفل میکند وقتی به دنبال کلمه هم معنی میگردم.من چقدر با این ای کاش ها زندگی کردم.

خدایا میترسم از این تنهایی بی تو ایی که دارم میترسم.قبل تر ها تو بودی،امید به تو بود ،دلگمری داشتن پشتیبانی بود.اما حالا خدا من گم کرده ام.خدایا من تورا ایمانم را گم کردم.خدایا در قلبم دوست داشتن را گم کرده ام ،خدایا لذت بردن را از یاد برده ام،خدایا من خیلی چیز ها را فراموش کرده ام.خدایا من احساس حضورت را از دست داده ام.خدایا تو خودت شاهدی که چقدر در لحظه های زندگیم در جستجویت بودم تا از پس آن علی بیخود بی ایمان بر بیایم تا قانعش کنم تو هستی و میبینی من را.اما خودت بگو چند بار مایوسم کردی.خدایا من راه دیگری بلد نیستم ،فقط همینجوری بلدم که تورا به خودم ثابت کنم.خدایا بازهم میگویم ای کاش.ای کاش میتوانستم از پس خودم بر بیایم ،ای کاش کمی چشم هایم بینا تر بود  و قلبم روشن تر.خدایا اگه این صفحه مجازی نبود آیا میتوانستم اینگونه با تو حرف بزنم.نه ،میشدم همه شک که فایده ندارد،میشدم همه یقین که دیوانه شده ام و با خودم حرف میزنم.اما حالا این صفحه بهانه ام شده ،بهانه ایی برای گول زدن خودم برای حرف زدن با تو.خدیا این را فریاد میزنم فریاد، من تورا گم کرده ام، تو به ...
+ نوشته شده در 2009/4/23ساعت 21:35 توسط دانای کل |

فایده ایی دارد؟باریدن باران را میگویم یا وزیدن نسیم بهاری در یک ظهر با خورشید نچندان سوزان و گرم.

خدا آنگونه که میگویند مهربان هست؟با خودم که تعارف ندارم.با خودی که بعد ها این را میخواند و در جستجوی علی گذشته میان این کلمات میگردد.زیاد یادش میکنم،اما سعی میکنم کمتر با او حرف بزنم.یعنی تا مجبور نشوم و کارم گره نخورد سمتش نمیروم.قبل از هرچیز بگویم که یادم نرفته من فردی بسیار ناچیزم و او کمال مطلق است.اما چند سالی میشود که محترمانه صحبت با او را گذاشتم کنار("محترمانه"چه واژه بیخودی و چه استفاده نا به جایی).دیگر چند سالی هست که "منمو او"نیست.شده "خودمو خودم".شاید الان هم باشد اما نه مثل گذشته.به یادش هستم اما نمیدانم چرا دیگر نمیتوانم دوستش داشته باشم.خدای حالای من دیگر مهربان نیست.خدای حالای من تنها قدرتی محضست که من را زندگی در سایه سار او با قوانین و همه محدودیت ها دنیای او اجبارست.چه بسیار این خدا تلخ وحشتناکست.میدانم مشکل از خودم است.میدانم اگر چشم هایم را بشورم ،افکارم را سرو سامان بدهم و او را مانند گذشته یا حتی بهتر از قبل دوست داشتنی پیدا کنم خیلی راحت تر و با لذت بیشتری زندگی خواهم کردم.اما خب آبی برای شستن و راهی برای سرو سامان دادن افکارم پیدا نمیکنم.رابطه ام با او از روی اجبارست نه از روی علاقه .میدانم آدمی را بی او و تنها ،راه به هیچ جایی نیست.این قصه یک طرفه نوشته شده ،نویسندش هم کارگردانست هم بازیگر.برداشتم از خدا بسیار بچه گانست("بچه گانه"بازهم چه استفاده نا به جایی)این را میدانم اما نمیتوانم این برداشت و نگاه لعنتیم را تغییر دهم.

ایمان!!!دوست داشتم هر طور که شده داشتم.فرقی نمیکرد به چیزی درست یا غلط .تنها ایمان داشتم و اطمینان از اینکه ایمانم درست است.ای کاش به مذهبی اعتقاد داشتم.ای کاش مسلمان بودم از آنهایی که برای دستشویی رفتنشان هم از مرجع تقلیدشان کسب تکلیف میکنند.مرجع تقلید چه چیز خوبی هست.کافیست که ایمان داشته باشی و ایمانت انقدر قوی باشد که ذهنت را درگیر مسائل نکنی و هرچه را قرآن یا چه میدانم فلان حدیث یا فلان آیت الله گفت بی هیچ استدلالی میپذیرفتی و با قلبی سرشار از ایمان مطمئن بودی که راه درست همین است.ای کاش میشد با قلبی پر از ایمان زندگی کرد نه با ذهنی پر از سوال.
+ نوشته شده در 2009/4/23ساعت 21:29 توسط دانای کل |

ای کاش جور دیگر می آفریدی من را،ای کاش هر لحظه من سوال بی جواب نبود.ای کاش فقط من بودم اونی که آخرش نبود.ای کاش بودم یه قلم خوردگی یا یه افتاده از قلم.ای کاش قرار بود که آخر قصه نزدیک باشه.ای کاش که اصلا قصه ایی نبود من فقط نبودم همین بس.ای کاش نه ترانه ایی نه کتابی یا نگاهی یا یک فیلم قشنگی یا هرچیز دیگه ایی که قصه دریا مهتاب باشه ،نبود.دریا مهتاب من چیزیه که همیشه منو میبره با خودش به مرز گسستن ،فکرامو جدا میکنه از من، هرچی که ریسیده بودم میکنه پنبه میگه پسر دیگه راهی نمونده ،اینجا آخر قصست تهشم مینوسن که نداشته واقعیت.من یه خیالو ،دنیا خود واقعیت .دنیا فقط نرسیدن ها.نه پای رفتنی دارم ،نه حس و حال حرکتی ،نه جایی مونده که بخوام برم و بگم کافیه.این دنیا با همه این چیزا فقط نرسیدن فقط نشدن فقط نخواستن.دنیای من یه اجبار، هر نفسم که میگویند شکرش واجب ،تنها یه زندان واسم .خلاصیم غیر ممکن.این قصه به آخر نمیرسه.نه ماشینی که تند بره،نه کسی که بی هوا آجری از اون بالا بندازه،نه یه دیوانه چاقو بدست،نه یه قرص اشتباهی نه یه....عاقبت من ناشکر چه خواهد بود؟عاشق گیتی شدن و بعد فنا شدن؟

+ نوشته شده در 2009/4/22ساعت 1:52 توسط دانای کل |